ما دیگر به کلمات اعتقاد نداریم . چون دیده ایم و می بینیم که می شود با کلمات دروغ های شاخدار و
غیر شاخدار ساخت و به خورد دیگران داد . ما این دروغ ها را می پذیریم اما باور نمی کنیم . ما در برابر
کلمات فقط سکوت می کنیم . این بی اعتقادی یا شاید بی اعتمادی پا را فراتر از کلمات می گذارد و به
آدم ها سرایت می کند .ما دیگر به آدم ها اعتقاد نداریم . چون دیده ایم و می بینیم که آنها با کلمات
دروغ های شاخدار و غیر شاخدار می سازند و به خورد دیگران می دهند . ما هم آدم ها را می پذیریم
اما آنها را باور نمی کنیم . ما در برابر آدم ها فقط سکوت می کنیم ! ما که دیگر گوشهایمان از این دست
کلماتی که یا دروغ هستند یا ما دروغ می پنداریمشان و چشم هایمان از این دست آدم هایی که یا دروغگو
هستند یا ما دروغگو می پنداریمشان ، پر است . با اتخاذ سکوت ، خودمان را دست به گریبان روایت های
یکطرفه از همه آدم ها می کنیم ، دیگر به یکدیگر نمی گوئیم راجع به هم چه فکر می کنیم . برایمان هم
اهمیتی ندارد دیگران راجع به ما چطور فکر می کنند . ما دیگر آینه ی یکدیگر نیستیم و این دردآور است .
ما افکار و اندیشه هایمان را در پس لایه های بی اعتمادی و فاصله هایی که با سکوت آکنده است پنهان
می کنیم ؛ بدین گونه آدم ها برایمان تبدیل به مجسمه هایی می شوند که نباید زبان سخن گفتن داشته
باشند ، یا اگر دارند شنیده نمی شوند چون لابد دروغ می گویند و فقط جزء لاینفک روزمرگی هایمان هستند
، حاضرین خسته کننده و کسالت آوری که از کنارشان می گذریم. اما مسئله به همین جا ختم نمی شود .
ما کم کمک این دروغ ها را باور می کنیم ؛ دروغ هایی که حالا فضای ساکت اتاق ذهنمان را مسموم کرده
است . انگار آنچه در این میان به فراموشی سپرده می شود ، سادگی های کودکانه و بلند پروازی های
دوران جوانی است . حالا دیگر ( ما ) ی سال های کودکی تبدیل به من و تو سنین بزرگسالی شده است .
لحظه ای را تصور کن که در کلاس سوم ابتدایی نشسته بودی و وقتی پای تخته احضار شدی ،
گفتی: (( خانم ! اجازه ! ما ؟! )) اما حالا ...
حالا دیگر من صادقانه رفتار بغل دستی ام را که پاک کن مرا بی اجازه برداشته انتقاد نمی کنم ؛ به جایش
به خانمی که پایم را در اتوبوسی لگد کرده زیر لب فحش می دهم !
شاید برای این است که دیگر قصه هایمان به اینجا ختم نمی شود که :
(( و آنها سال های سال به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردند . ))
انگار تحمل خوبی ها و خوشی ها برایمان سخت تر است . شاید از این روست که آخرین تلاش هایمان برای
کشف و حفظ ارزش های پاک جوانی از دست می رود !
همه چیز به عقب بر می گشت . مرده ها زنده می شدند و عقب عقبکی سرجایشان بر می گشتند.
روی یک دکمه فشار می آوردند و همه چیز دور می شد . اتومبیل ها عقب عقبکی می رفتند و سگ ها
هم عقب عقبکی می دویدند . خانه هایی که فرو ریخته و تل خاک شده بودند دوباره جمع می شدند
و با یک حرکت جلوی چشم آدم از نو ساخته می شدند .
گلوله ها از بدن بیرون می آمدند و به داخل مسلسل ها بر می گشتند و قاتل ها عقب می رفتند و عقبـ
عقبکی از پنجره پائین می پریدند .
وقتی آبی ریخته شده بود دوباره بلند می شد و توی لیوان می رفت . خونی که ریخته شده بود دوباره
داخل بدن می شد و دیگر هیچ کجا نشانه ای از خون نبود .
زخم ها بسته می شدند ...
یک دنیای وارونه ی راستکی بود . و این قشنگ ترین چیزی بود که توی این زندگی کوفتی ام دیده بودم !!! ...
: تسلیت ...

اهالی ادبیات، اینروزها تنِ از سرما رنجیدهشان را میرسانند به فلان جشنواره و بهمان جایزه تا گرمای روزهای جایزهدار ادبیات را بچشند، به کوری سرما، به نابودی سرما... و باز؛ میگذرد این روزهای گرم و سرد، تا از پسش دیگر ایام سر رسند، تند و بیفاصله. خاطرات، زائیدهی همین روزهای از پس هم و بیدرنگاند؛ خاطراتی که یاد را میبرد پیش کسی، که سالِ «یادم نیست»، نامش همآوای جایزهها و جشنوارهها بود. و چه جای شک، در بادروبهای که میبرد یاد را و گم میکند خاطره را؟
فردای سیزده عید، نخستینبار که چشم باز کرد، تهران را دید؛ گنگ و اعجابآور. و چه میدانست که این آغازین ساعات روزهای نادرِ پرخاطره و تجربه است؟ روزهای نگاشتن و نگریستن و ساختن و فروختن و کارگری کردن و زندان رفتن و الخ و الخ و الخ. روزهای نادری که «نادر» را به آن میشناسند؛ نویسندهای که فرای چهنوشتن و چگونه نوشتنش -از منظر انسانی- تلاشگری است خستگیناپذیر و ستودنی. «نادر ابراهیمی» -نویسندهی پرکار و نامآشنا- اینروزهایی که گذشت علاوه بر بیماری فراموشی، نه نای رفتنش مانده بود و نه توان گفتن. حدکم این بود که به یادش بیاوریم، اگر دوستداشتن ادبیاتمان را ادعا میکنیم.