تبليغاتX
گاهی برای آنکه نمیرم ...
دایره ام این روزها بسته شده است ، روی آدم ها ... هر آدمی را از خود می رانم ، هر اتفاقی را دور میکنم ، هر لبخندی ، هر نشانه ای ، هر نشانه ای که مرا به گذشته پیوند بزند ...
با تکرار این تکرارها که هی تکرار می شوند ، هی می آیند ، هی نمی روند ... هی هستند ، هی نیست نمی شوند به قدر بیست و یک سالگی ام از این دنیا دورم ! به قدر این همه سال زیستن از آدم ها و زمین و زندگی دورم و ... و مادر بیهوده می کوشد مرا به جایی از این دنیا گره بزند !
می دانم که نمی شود ; این ریسمان ها سست تر از آنند که آدم بخواهد به امیدشان وابسته بشود به جایی ...
از من نخواه به آدم هایی دل ببندم که معنای دل بستن را نمی دانند ... نخواه بزرگ ااوم و به اندازه ی آدم های بیست و یک ساله بفهمم ، نخواه ساده نباشم ، نخواه کودکی نکنم ... نخواه شریک شوم در زندگی کسی که مرا به جز برای شب نمی خواهد ... نخواه چشمهایم را ببندم به روی آن چیزهایی که زمانی بهشان اعتقاد داشتم ...
می دانم که حالا به هیچ چیز معتقد نیستم و هیچ چیز برایم روشن نیست ...
چقدر شادمانم که زندگیم را می شود توی یک مشت هم جمع کرد !
چقدر شادمانم که برای از اینجا رفتن هیچ دلبستگی ندارم ، که می توانم برخیزم و بروم که دلم به هیچ جا بند نیست ، که هیچ کس زنجیر نشده است به پایم ...

گمان می کنم دلم مرده است . مرده است و زنده نمی شود ، نه می تپد ، نه ی لرزد ، نه به هیجان می آید !
 
به خیالم مرده است ...

+ نوشته شده در Fri 22 Aug 2008ساعت 1 AM توسط ویرگول |

ما دیگر به کلمات اعتقاد نداریم . چون دیده ایم و می بینیم که می شود با کلمات دروغ های شاخدار و

غیر شاخدار ساخت و به خورد دیگران داد . ما این دروغ ها را می پذیریم اما باور نمی کنیم . ما در برابر

کلمات فقط سکوت می کنیم . این بی اعتقادی یا شاید بی اعتمادی پا را فراتر از کلمات می گذارد و به

آدم ها سرایت می کند .ما دیگر به آدم ها اعتقاد نداریم . چون دیده ایم و می بینیم که آنها با کلمات

دروغ های شاخدار و غیر شاخدار می سازند و به خورد دیگران می دهند . ما هم آدم ها را می پذیریم

اما آنها را باور نمی کنیم . ما در برابر آدم ها فقط سکوت می کنیم ! ما که دیگر گوشهایمان از این دست

کلماتی که یا دروغ هستند یا ما دروغ می پنداریمشان و چشم هایمان از این دست آدم هایی که یا دروغگو

هستند یا ما دروغگو می پنداریمشان ، پر است . با اتخاذ سکوت ، خودمان را دست به گریبان روایت های

یکطرفه از همه آدم ها می کنیم ، دیگر به یکدیگر نمی گوئیم راجع به هم چه فکر می کنیم . برایمان هم

اهمیتی ندارد دیگران راجع به ما چطور فکر می کنند . ما دیگر آینه ی یکدیگر نیستیم و این دردآور است .

ما افکار و اندیشه هایمان را در پس لایه های بی اعتمادی و فاصله هایی که با سکوت آکنده است پنهان

می کنیم ؛ بدین گونه آدم ها برایمان تبدیل به مجسمه هایی می شوند که نباید زبان سخن گفتن داشته

باشند ، یا اگر دارند شنیده نمی شوند چون لابد دروغ می گویند و فقط جزء لاینفک روزمرگی هایمان هستند

، حاضرین خسته کننده و کسالت آوری که از کنارشان می گذریم. اما مسئله به همین جا ختم نمی شود .

ما کم کمک این دروغ ها را باور می کنیم ؛ دروغ هایی که حالا فضای ساکت اتاق ذهنمان را مسموم کرده

است . انگار آنچه در این میان به فراموشی سپرده می شود ، سادگی های کودکانه و بلند پروازی های

دوران جوانی است . حالا دیگر ( ما ) ی سال های کودکی تبدیل به من و تو سنین بزرگسالی شده است .

لحظه ای را تصور کن که در کلاس سوم ابتدایی نشسته بودی و وقتی پای تخته احضار شدی ،

گفتی: (( خانم ! اجازه ! ما ؟! )) اما حالا ...

حالا دیگر من صادقانه رفتار بغل دستی ام را که پاک کن مرا بی اجازه برداشته انتقاد نمی کنم ؛ به جایش

به خانمی که پایم را در اتوبوسی لگد کرده زیر لب فحش می دهم !

شاید برای این است که دیگر قصه هایمان به اینجا ختم نمی شود که :

(( و آنها سال های سال به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردند . ))

انگار تحمل خوبی ها و خوشی ها برایمان سخت تر است . شاید از این روست که آخرین تلاش هایمان برای

کشف و حفظ ارزش های پاک جوانی از دست می رود !

+ نوشته شده در Fri 25 Jul 2008ساعت 7 PM توسط ویرگول |

 

همه چیز به عقب بر می گشت . مرده ها زنده می شدند و عقب عقبکی سرجایشان بر می گشتند.

روی یک دکمه فشار می آوردند و همه چیز دور می شد . اتومبیل ها عقب عقبکی می رفتند و سگ ها

 هم عقب عقبکی می دویدند . خانه هایی که فرو ریخته و تل خاک شده بودند دوباره جمع می شدند

و با یک حرکت جلوی چشم آدم از نو ساخته می شدند .

گلوله ها از بدن بیرون می آمدند و به داخل مسلسل ها بر می گشتند و قاتل ها عقب می رفتند و عقبـ

 عقبکی از پنجره پائین می پریدند .

وقتی آبی ریخته شده بود دوباره بلند می شد و توی لیوان می رفت . خونی که ریخته شده بود دوباره

داخل بدن می شد و دیگر هیچ کجا نشانه ای از خون نبود .

زخم ها بسته می شدند ...

یک دنیای وارونه ی راستکی بود . و این قشنگ ترین چیزی بود که توی این زندگی کوفتی ام دیده بودم !!! ...

 

  • واقعا اگه همچین دنیایی می بود چه می شد ؟!!!
  • (( زندگی در یش رو  )) اثر : رومن گاری . ترجمه ی لیلی گلستان .
  • حتما کتابش رو بخونید ! ترجمه ی لیلی گلستان باشه .
  • اگه بتونید ترجمه ی قدیم لیلی گلستان رو گیر بیارید خیلی بهتره ! چون جدیدش سانسور شده است .
+ نوشته شده در Mon 21 Jul 2008ساعت 1 AM توسط ویرگول |

 وب من فقط برای مرثیه سرایی درست شده مثل اینکه ! هنوز شوک خبر مرگ نادر ابراهیمی تمام نشده بود که خبر مرگ خسرو شکیبایی وحشت زده ام کرد !  چیزی برای گفتن ندارم ! فقط

: تسلیت  ...

+ نوشته شده در Sat 19 Jul 2008ساعت 6 PM توسط ویرگول

اهالی ادبیات، این‌روزها تنِ از سرما رنجیده‌شان را می‌رسانند به فلان جشنواره و بهمان جایزه تا گرمای روزهای جایزه‌دار ادبیات را بچشند، به کوری سرما، به نابودی سرما... و باز؛ می‌گذرد این روزهای گرم و سرد، تا از پس‌ش دیگر ایام سر رسند، تند و بی‌فاصله. خاطرات، زائیده‌ی همین روزهای از پس هم و بی‌درنگ‌اند؛ خاطراتی که یاد را می‌برد پیش کسی، که سالِ «یادم نیست»، نام‌ش هم‌آوای جایزه‌ها و جشنواره‌ها بود. و چه جای شک، در بادروبه‌ای که می‌برد یاد را و گم می‌کند خاطره را؟

فردای سیزده عید، نخستین‌بار که چشم باز کرد، تهران را دید؛ گنگ و اعجاب‌آور. و چه می‌دانست که این آغازین ساعات روزهای نادرِ پرخاطره و تجربه است؟ روزهای نگاشتن و نگریستن و ساختن و فروختن و کارگری کردن و زندان رفتن و الخ و الخ و الخ. روزهای نادری که «نادر» را به آن می‌شناسند؛ نویسنده‌ای که فرای چه‌نوشتن و چگونه نوشتن‌ش -از منظر انسانی- تلاش‌گری است خستگی‌ناپذیر و ستودنی. «نادر ابراهیمی» -نویسنده‌ی پرکار و نام‌آشنا- این‌روزهایی که گذشت علاوه بر بیماری فراموشی، نه نای رفتن‌ش مانده بود و نه توان گفتن. حدکم این بود که به یادش بیاوریم، اگر دوست‌داشتن ادبیات‌مان را  ادعا می‌کنیم.

                                                                                                     

  • نادر ابراهیمی عزیز بعد از ۹ سال بیماری خیلی ناباورانه از بین ما رفت !!! برای منی که با ( شهری که دوست می داشته ام ) زندگانی ها کرده بودم بسیار سخت بود ...
  • از همین جا به هلیا و الینا و اریکای عزیز دختران نادر ابراهیمی  و همچنین همسر محترم نادر ابراهیمی  تسلیت عرض میکنم .
  • نامش جاوید و یادش گرامی باد .
+ نوشته شده در Tue 10 Jun 2008ساعت 2 PM توسط ویرگول