تبليغاتX
گاهی برای آنکه نمیرم ...

دور یا نزدیک راهش می توانی خواند

هرچه را آغاز و پایانی است

حتی هرچه را آغاز و پایان نیست

زندگی راهی است

از به دنیا آمدن تا مرگ

شاید مرگ هم راهی است

راه ها را کوه ها و دره هایی هست

اما هیچ نزهتگاه دشتی نیست

هیچ رهرو را مجال سیر و گشتی نیست

هیچ راه بازگشتی نیست !

بی کران تا بی کران امواج خاموش زمان جاری است

زیر پای رهروان خوناب جان جاری است

آه

ای که تن فرسودی و هرگز نیاسودی

هیچ

آیا یک قدم دیگر توانی راند ؟

هیچ آیا یک نفس دیگر توانی ماند ؟

نیمه راهی طی شد اما نیمه جانی هست

باز باید رفت تا در تن توانی هست

باز باید رفت !

راه باریک و افق تاریک

دور یا نزدیک ...


" فریدون مشیری "

+ نوشته شده در Sun 1 Apr 2012ساعت 3 AM توسط ویرگول |

شام ایرانی بیژن بیرنگ رو می دیدم ، سروش صحت حرف خیلی خوبی زد که من رو تا الان که یک هفته از دیدنش می گذره به فکر کردن واداشته  !

اینکه چرا در مورد هم قضاوت می کنیم ؟ چرا اشتباهات رو نمی بخشیم و ازش نمی گذریم ؟

حالا من یا تو ممکنه هزار تا اشتباه بکنیم ،  دلگیر شو اعتراض کن اما، قضاوت چرا ؟ چرا من باید تورو محکوم کنم ؟ چرا نباید ببخشمت ؟

یا بالعکس ، چرا تو این کارو نکنی ؟

بخشش واسه من آسونه ، خیلی راحت می بخشم و با کمی گذشت زمان همه ی تلخی ها رو فراموش میکنم ، برای اینکه دچار قضاوت اشتباه نشم ! برای اینکه با یک قضاوت اشتباه هزار تا سیاهی و دو دلی تو دلم رخنه میکنه و من می ترسم از روزی که چهره ی معصوم تو در ذهنم خراب بشه ...

من راحت می گذرم ، نه به این دلیل که اختلافات برام مهم نباشه ، نه ! به این دلیل که نمی خوام قاضی یک قضاوت اشتباه باشم ! ... 

+ نوشته شده در Sun 18 Mar 2012ساعت 6 PM توسط ویرگول |

 

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش ...

+ نوشته شده در Mon 12 Sep 2011ساعت 0 AM توسط ویرگول |

آدم بعضی وقت ها می شود که هیچ کس را دورو بر خودش نمی بیند که کمی تسلای دلش باشند!

خانواده ام یک چند ماهی می شود که از هم دور افتاده اند . برادرم یک ور دنیا خواهرم یک ور دیگرش و

مادر و پدرم یک ور دیگرش و منم اینور !

هرکس دیگری هم باشد دلش می گیرد دیگر خب...

+ نوشته شده در Wed 16 Dec 2009ساعت 6 PM توسط ویرگول |

واي باران ؛

  باران ؛

شيشه ي پنجره را باران شست .

از دل من اما ،

- چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟

آسمان سربي رنگ ،

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .

مي پرد مرغ نگاهم تا دور ،

واي ، باران ،

   باران ،

پر مرغان نگاهم را شست .

          ***

خواب رؤياي فراموشيهاست !

خواب را دريابم ،

كه در آن دولت خاموشيهاست .

 

من شكوفايي گلهاي اميدم را در رؤياها مي بينم ،

و ندايي كه به من مي گويد :

« گرچه شب نزديك است

« دل قوي دار ،

                سحر نزديك است

دل من ، در دل شب ،

خواب پروانه شدن مي بيند .

مهر در صبحدمان داس به دست

خرمن خواب مرا مي چيند ...

 

**حمید مصدق

+ نوشته شده در Mon 7 Dec 2009ساعت 11 AM توسط ویرگول