تبليغاتX
گاهی برای آنکه نمیرم ...

_( برو سراغ پروانه هایت. تو هیچ وقت چیزی نخواهی شد ! )

******

آن چه هنوز تلخ ترین پوزخند مرا بر می انگیزد ( چیزی ) شدن از دیدگاه آن هاست.

آن ها که می خواهند ما را در قالب های فلزی خود جای بدهند. آن ها با اعداد کوچک به سوی ما حمله

می کنند. آن ها با صفر مطلق شان به جنگ با عمیق ترین و جاذب ترین رویا ها می آیند.

و ما خرد کنندگان جعبه های کوچک کفش هستیم !!!

+ نوشته شده در Thu 1 Jun 2006ساعت 10 AM توسط ویرگول

 میان بیگانگی و یگانگی هزار خانه است.آنکس که غریبه نیست شاید که دوست نباشد . کسانی

هستند که ما به آنها سلام می گوییم و یا آنها به ما. آن ها با ما گرد یک میز می نشینند ٬ چای

می خورند ٬ می گویند و می خندند. (( شما )) را به ((تو )) ـ (( تو )) را به هیچ بدل می کنند.

آن ها می خواهند که تلقین کنندگان صمیمیت باشند. می نشینند تا بنای تو فرو بریزد . می نشینند

تا روز اندوه بزرگ . آنگاه فرا رسنده ی نجات بخش هستند . آن چه بخواهی برای تو می آورند ٬ حتی اگر

زبان تو آن را نخواسته باشد٬ و سوگند می خورند که در راه مهر ٬ مرگ ٬ چون نوشیدن یک فنجان چای

سرد ٬ کم رنج است.

تو را نگین می کنند در میان  حلقه های گذشت هایشان . لباس هایشان را می فروشند تا برای روز

تولدت دسته گلی بیاورند. و در دفتر یاد بود هایشان خواهند نوشت .

زمانی فداکاری ها و اندرزهایشان چون زورقی افسانه یی ضربه های طوفان را تحمل می کند .

آن طوفان که تو را در میان گرفته است .

آن ها به مرگ و روزنامه ها  می اندیشند . بر فراز گردابی که تو واپسین لحظه ها را در آن احساس

می کنی ٬ می چرخند و فریاد می زنند : من! من ! من ! من !

باید آن ها را در آن لحظه ی دردناک باز شناسی . باید که وجودت در میان توده ی مواج وجودشان سپاس

معدوم شود. باید که در گلدان کوچک دیدگان تو باغ بی پایان (( هرگز از یاد نخواهم برد )) بروید .

آن گاه دستی تو را از فنا باز خوهد خرید: دستی که فریاد می کشد : من! من! من!

و نگاهی که تکرار می کند: من!

+ نوشته شده در Wed 31 May 2006ساعت 1 PM توسط ویرگول