تبليغاتX
گاهی برای آنکه نمیرم ...

ماشينها مي آيند و مي روند. آدم ها مي آيند و مي روند.  باز هم برف مي آيد. همه جا را سفيد كرده. سفيد سفيد.

 

برف هايي كه بر روي خيابان نشسته، گل آلود شده اند.

 

من ، تنها، پشت پنجره، كنار بخاري  بر روي صندلي نشسته ام و بيرون را تماشا مي كنم.

 

صبح زود  تلفن بيدار شد. گوشي را برداشتم. مامان بود.

 

پرسيد خوبم يا نه؟!

 

گفتم خواب بودم، خوبم.

 

گفت دلتنگ است. گريه كرد.

 

بغض كردم. من هم دلتنگ بودم.

 

گفت پدر غصه مي خورد.

 

گفت او هم دلتنگ است.

 

گفتم مي دانم.

 

حالش خوب نبود. مي دانستم كه هر دويشان غصه مي خورند، ولي من نمي توانستم كاري بكنم. حداقل آن

 

موقع. فقط گفتم غصه نخور.

 

گفت مراقب خودت باش.

 

گفتم هستم، شما هم مراقب باشيد.

 

گوشي را گذاشتم.همان جا نشستم.بغضي كه در طول صحبت آزارم مي داد ، تركيد . گريه كردم .

 

دوست ندارم بلند گريه كنم، اما امروز صبح تا جايي كه مي توانستم بلند گريه كردم، و به خودم قول دادم آخرين

 

بارم باشد كه بلند گريه مي كنم.

 

چشمانم به اندازه كافي پف كرده بودند كه با گريه بيشتر هم شد!

 

صبحانه نخوردم.

 

لباس پوشيدم و آمدم بيرون. ساعت 8:30 صبح بود. همه جا سفيد بود.

 

آمدم دفتر. فرهادي نبود.

 

كاري نداشتم ، بنابراين برگشتم خانه.

 

 كامپيوتر stand by بود . موسيقي هاي سنتي و قديمي ، فرهاد ، همان هايي كه دوستشان دارم ، گذاشتم تا بخوانند.

 

رفتم از كتابخانه ام جنس دوم اثر سيمون دوبوار( جلد دوم ) را برداشتم و شروع كردم به خواندن. جلد اولش را تمام كرده بودم.

 

با اينكه صبحم با گريه شروع شده بود ، سعي كردم تا آخر شب اينطوري پيش نروم ، و همه چيز خانه را

 

طوري تنظيم كردم كه دوست داشتم. و خواستم ديگر به هيچ چيز جز محتواي كتاب فكر نكنم.

 

**********

: - زنان امروزي مي كوشند تا اسطوره ي زنانگي خود را از اركه خود را به زير آورند، اما به آساني

 

موفق نمي شوند.....

 

+ نوشته شده در Sat 17 Mar 2007ساعت 11 AM توسط ویرگول

_ شايد يكي از قشنگ ترين آهنگ هاي فرهاد همين باشد. شايد براي من قشنگ باشد ،چون واقعيت است

 

كه هيچ كس چنين خطري را به چونان خاطره اي تاب نياورد !  هيچ كس....

 

هركه بگويد مي توانم، دروغي بيش نيست !

 

حداقل براي من و تويي كه  هميشه همه چيزمان مهيا بوده و لازم نبوده براي چيزي بجنگيم و سر سخت باشيم .

 

اين هايي كه گفته شده ، شايد آن موقع جزيي از آن مي بود !!!

 

باز هم نمي دانم.

 

شايد براي من ....

 

***

كيست كه بتواند آتش بر كف دست نهد وبا ياد كوههاي پر برف قفقاز خود را سر گرم كند ؟!

 

يا تيغ تيز گرسنگي را با ياد سفره هاي رنگارنگ كود كند ؟!

 

يا برهنه در برف دي ماه فرو رود و به آفتاب تموز بينديشد؟!

 

نه!!!

 

هيچ كس .

 

هيچ كس چنين خطري را به چونان خاطره اي تاب نياورد !

 

بس آنكه خيال خوبي ها درمان بدي ها نيست ، بلكه صد چندان بر زشتي آن ها مي افزايد !

 

نه!!!

 

هرگز .

 

هرگز هيچ كس چنين خطري را به چونان خاطره اي تاب نياورد !  

 

بس آنكه خيال خوبي ها ، درمان بدي ها نيست ، بلكه صد چندان بر زشتي آن ها مي افزايد !

 

صد چندان بر زشتي آن ها مي افزايد ....

+ نوشته شده در Thu 1 Mar 2007ساعت 10 AM توسط ویرگول