جهان دیگر برایم هیچ ارزشی ندارد ،
زندگی کوچکتر از آن است که مرا برنجاند
و زشت تر از آن که دلم بر آن بلرزد !
زندگی با همه چیزش در برابرم رنگ باخته است ،
همچون کسی که شتابان از شهری دور می شود و دمادم
شهر کوچکتر و کوچک تر می گردد و دورتر و
بیگانه تر و بعد سیاهی یی موهوم و مجهول و بعد سایه ای کمرنگ و
بعد نقطه ای و بالاخره هیچ !
شهری که دیگر برای من نیست و همه ی دیوار ها و خانه ها و راهها و
کشاکشها و کوششها و ثروت ها و پیوند ها و لذت ها و .... ش همه
در برابرم رنگ می بازد و دور می شود محو می شود !
و من
خواهم گریخت !
آنقدر می گریزم تا برسم به اقلیم بیکرانه ی تنهایی ،
جزیره ی خلوت بسته ی خویش ...
هبوط . دکتر شریعتی