تبليغاتX
گاهی برای آنکه نمیرم ...

اهالی ادبیات، این‌روزها تنِ از سرما رنجیده‌شان را می‌رسانند به فلان جشنواره و بهمان جایزه تا گرمای روزهای جایزه‌دار ادبیات را بچشند، به کوری سرما، به نابودی سرما... و باز؛ می‌گذرد این روزهای گرم و سرد، تا از پس‌ش دیگر ایام سر رسند، تند و بی‌فاصله. خاطرات، زائیده‌ی همین روزهای از پس هم و بی‌درنگ‌اند؛ خاطراتی که یاد را می‌برد پیش کسی، که سالِ «یادم نیست»، نام‌ش هم‌آوای جایزه‌ها و جشنواره‌ها بود. و چه جای شک، در بادروبه‌ای که می‌برد یاد را و گم می‌کند خاطره را؟

فردای سیزده عید، نخستین‌بار که چشم باز کرد، تهران را دید؛ گنگ و اعجاب‌آور. و چه می‌دانست که این آغازین ساعات روزهای نادرِ پرخاطره و تجربه است؟ روزهای نگاشتن و نگریستن و ساختن و فروختن و کارگری کردن و زندان رفتن و الخ و الخ و الخ. روزهای نادری که «نادر» را به آن می‌شناسند؛ نویسنده‌ای که فرای چه‌نوشتن و چگونه نوشتن‌ش -از منظر انسانی- تلاش‌گری است خستگی‌ناپذیر و ستودنی. «نادر ابراهیمی» -نویسنده‌ی پرکار و نام‌آشنا- این‌روزهایی که گذشت علاوه بر بیماری فراموشی، نه نای رفتن‌ش مانده بود و نه توان گفتن. حدکم این بود که به یادش بیاوریم، اگر دوست‌داشتن ادبیات‌مان را  ادعا می‌کنیم.

                                                                                                     

  • نادر ابراهیمی عزیز بعد از ۹ سال بیماری خیلی ناباورانه از بین ما رفت !!! برای منی که با ( شهری که دوست می داشته ام ) زندگانی ها کرده بودم بسیار سخت بود ...
  • از همین جا به هلیا و الینا و اریکای عزیز دختران نادر ابراهیمی  و همچنین همسر محترم نادر ابراهیمی  تسلیت عرض میکنم .
  • نامش جاوید و یادش گرامی باد .
+ نوشته شده در Tue 10 Jun 2008ساعت 2 PM توسط ویرگول