دایره ام این روزها بسته شده است ، روی آدم ها ... هر آدمی را از خود می رانم ، هر اتفاقی را دور میکنم ، هر لبخندی ، هر نشانه ای ، هر نشانه ای که مرا به گذشته پیوند بزند ...
با تکرار این تکرارها که هی تکرار می شوند ، هی می آیند ، هی نمی روند ... هی هستند ، هی نیست نمی شوند به قدر بیست و یک سالگی ام از این دنیا دورم ! به قدر این همه سال زیستن از آدم ها و زمین و زندگی دورم و ... و مادر بیهوده می کوشد مرا به جایی از این دنیا گره بزند !
می دانم که نمی شود ; این ریسمان ها سست تر از آنند که آدم بخواهد به امیدشان وابسته بشود به جایی ...
از من نخواه به آدم هایی دل ببندم که معنای دل بستن را نمی دانند ... نخواه بزرگ ااوم و به اندازه ی آدم های بیست و یک ساله بفهمم ، نخواه ساده نباشم ، نخواه کودکی نکنم ... نخواه شریک شوم در زندگی کسی که مرا به جز برای شب نمی خواهد ... نخواه چشمهایم را ببندم به روی آن چیزهایی که زمانی بهشان اعتقاد داشتم ...
می دانم که حالا به هیچ چیز معتقد نیستم و هیچ چیز برایم روشن نیست ...
چقدر شادمانم که زندگیم را می شود توی یک مشت هم جمع کرد !
چقدر شادمانم که برای از اینجا رفتن هیچ دلبستگی ندارم ، که می توانم برخیزم و بروم که دلم به هیچ جا بند نیست ، که هیچ کس زنجیر نشده است به پایم ...
گمان می کنم دلم مرده است . مرده است و زنده نمی شود ، نه می تپد ، نه ی لرزد ، نه به هیجان می آید !
به خیالم مرده است ...