همه چیز به عقب بر می گشت . مرده ها زنده می شدند و عقب عقبکی سرجایشان بر می گشتند.
روی یک دکمه فشار می آوردند و همه چیز دور می شد . اتومبیل ها عقب عقبکی می رفتند و سگ ها
هم عقب عقبکی می دویدند . خانه هایی که فرو ریخته و تل خاک شده بودند دوباره جمع می شدند
و با یک حرکت جلوی چشم آدم از نو ساخته می شدند .
گلوله ها از بدن بیرون می آمدند و به داخل مسلسل ها بر می گشتند و قاتل ها عقب می رفتند و عقبـ
عقبکی از پنجره پائین می پریدند .
وقتی آبی ریخته شده بود دوباره بلند می شد و توی لیوان می رفت . خونی که ریخته شده بود دوباره
داخل بدن می شد و دیگر هیچ کجا نشانه ای از خون نبود .
زخم ها بسته می شدند ...
یک دنیای وارونه ی راستکی بود . و این قشنگ ترین چیزی بود که توی این زندگی کوفتی ام دیده بودم !!! ...