تبليغاتX
گاهی برای آنکه نمیرم ... - تاریخ انقضای ارزش های ما !

ما دیگر به کلمات اعتقاد نداریم . چون دیده ایم و می بینیم که می شود با کلمات دروغ های شاخدار و

غیر شاخدار ساخت و به خورد دیگران داد . ما این دروغ ها را می پذیریم اما باور نمی کنیم . ما در برابر

کلمات فقط سکوت می کنیم . این بی اعتقادی یا شاید بی اعتمادی پا را فراتر از کلمات می گذارد و به

آدم ها سرایت می کند .ما دیگر به آدم ها اعتقاد نداریم . چون دیده ایم و می بینیم که آنها با کلمات

دروغ های شاخدار و غیر شاخدار می سازند و به خورد دیگران می دهند . ما هم آدم ها را می پذیریم

اما آنها را باور نمی کنیم . ما در برابر آدم ها فقط سکوت می کنیم ! ما که دیگر گوشهایمان از این دست

کلماتی که یا دروغ هستند یا ما دروغ می پنداریمشان و چشم هایمان از این دست آدم هایی که یا دروغگو

هستند یا ما دروغگو می پنداریمشان ، پر است . با اتخاذ سکوت ، خودمان را دست به گریبان روایت های

یکطرفه از همه آدم ها می کنیم ، دیگر به یکدیگر نمی گوئیم راجع به هم چه فکر می کنیم . برایمان هم

اهمیتی ندارد دیگران راجع به ما چطور فکر می کنند . ما دیگر آینه ی یکدیگر نیستیم و این دردآور است .

ما افکار و اندیشه هایمان را در پس لایه های بی اعتمادی و فاصله هایی که با سکوت آکنده است پنهان

می کنیم ؛ بدین گونه آدم ها برایمان تبدیل به مجسمه هایی می شوند که نباید زبان سخن گفتن داشته

باشند ، یا اگر دارند شنیده نمی شوند چون لابد دروغ می گویند و فقط جزء لاینفک روزمرگی هایمان هستند

، حاضرین خسته کننده و کسالت آوری که از کنارشان می گذریم. اما مسئله به همین جا ختم نمی شود .

ما کم کمک این دروغ ها را باور می کنیم ؛ دروغ هایی که حالا فضای ساکت اتاق ذهنمان را مسموم کرده

است . انگار آنچه در این میان به فراموشی سپرده می شود ، سادگی های کودکانه و بلند پروازی های

دوران جوانی است . حالا دیگر ( ما ) ی سال های کودکی تبدیل به من و تو سنین بزرگسالی شده است .

لحظه ای را تصور کن که در کلاس سوم ابتدایی نشسته بودی و وقتی پای تخته احضار شدی ،

گفتی: (( خانم ! اجازه ! ما ؟! )) اما حالا ...

حالا دیگر من صادقانه رفتار بغل دستی ام را که پاک کن مرا بی اجازه برداشته انتقاد نمی کنم ؛ به جایش

به خانمی که پایم را در اتوبوسی لگد کرده زیر لب فحش می دهم !

شاید برای این است که دیگر قصه هایمان به اینجا ختم نمی شود که :

(( و آنها سال های سال به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردند . ))

انگار تحمل خوبی ها و خوشی ها برایمان سخت تر است . شاید از این روست که آخرین تلاش هایمان برای

کشف و حفظ ارزش های پاک جوانی از دست می رود !

+ نوشته شده در Fri 25 Jul 2008ساعت 7 PM توسط ویرگول |